سکوت کردم...
به اندازه همه حرفهايم
گفته بودي ...
از غرورم از سکوتم
خسته اي ... ؟ من شکستم هر دو را گفته بودم
از سکوتت از غرورت
خسته ام به خاموشي مغرورانه ات شکستي تو مرا با تو گفتم از همه تنهايي ام
خستگي ام با تو گفتم تا بداني با همه ناجيگري بي ناجي ام تو
سکوتت خنجريست بر قلب من و حضورت مرهمي بر زخم من پس
باش تا هميشه با من باش حتي اگر خاموشي...
از تمام عمق دلم صدایت می کنم فریادم درون جمجمه ام می پیچد
و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود
و تو مثل همیشه حتی بدون یک نیم نگاه از کنارم بی تفاوت رد می شوی
نمی دانم شاید عادت کرده ای به همیشه بودنم بدون شك!
نازنین با من ماندن خطر کردن است کار تو درست بود
کاش می توانستم فراموش کنم انتظار کشیدنت را
کاش می توانستم ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را
ای سکوت مرگبار لحظه های بی تابی ام
|
نوشته شده توسط
بیزار از زندگی